تبليغاتX
مرحوم من

مرحوم من

 

 

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن

منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه

نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار

به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

 

نوشنه شده توسط مرحوم خودم تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 23:16 |+|
لعنت بر من

 

 


 
با وجود اين همه زمان، صداي سكوتت مي آيدتنهايم
و اندوه شب آزرده ام مي كند
ديگر از خيالت خسته ام
و سهم من
از تمام تو

واژه ي جوهري است از نامت
كه ذهن سپيد كاغذ را
لك مي كند
و حسرتي مي نهد بر دلم
سخت
سنگين...

 
از دلم مي پرسم
ای ساده ي شيشه یي مي بيني ؟

بي رحم شده ام اين روزها
پنجره ها را بسته ام
با خيالت می جنگم

 
و از همه بدتر اينكه
دوستت ندارم... دروغي كبود

خنده ام مي گيرد


از همه خسته ام
خسته از همه
بيش از همه از خويش
كه يادت ويرانم مي كند
كه آوار
مي شود بر لحظه هايم
و هيچ دستي
ياور آبادانيم نيست

خويشتن را از ياد برده ام
ودر اين غروب غريب
گريه امانم را بريده
لعنت بر من كه دوستت دارم هنوز
لعنت بر تو كه دوستم ...


و امشب باز
بي تو 
در باريكترين كوچه هاي صبرم
اشكهايم سراريز مي شوند
آسان
بچه گانه
تنها...

و اين است
تقدير بي توبودن

 

نوشنه شده توسط مرحوم خودم تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 22:59 |+|
سال نو مبارک

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
          نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
                           در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
               چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟
                وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
                         مي برد مژده آزادی زندانی را ،
         زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
                              سحری جلوه كند اين شب ظلماني را .

پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد
            شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش
   روح آزرده من مي رمد از بوی بهار
                    بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب

ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است !  گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه ... دو تبسم ، دو نگاه

نوشنه شده توسط مرحوم خودم تاریخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 22:28 |+|
شاید تو روزی همه چیز را بیابی
 

              هرگز برایت از دوست داشتنم حرفی نخواهم زد

از جرقه های محبتی که هر لحظه بر دلم می زنی

از گرمای کلامی که وقت گفتنت در دل خود احساس می کنم

هرگز

هرگز برایت نخواهم گفت

از آن سیب سرخ پنهانی که به سویت دراز کرده ام

و از آن دستی که.....

هرگز برایت نخواهم گفت

شاید تو خود روزی بخوانی دوست داشتنم را

از دلتنگ شدنم

از انتظارم

از سکوتم

از بی کلام شدنم

شاید تو روزی همه چیز را بیابی

در سطر سطر نوشته هایم

و در تک تک لحظه هایم

                           شاید روزی میان تمام بی تفاوتی هایم

                           دریابی معنای عمیق « دوست داشتن بی آنکه دوست بداند » را!

                                                                                                    

نوشنه شده توسط مرحوم خودم تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 23:33 |+|
happy
 

 خدایا!

مهربانا!
با فروغ نگاهت، واژه های جانم، زیباترین ترانه ی عشق و شکر گزاری را تنها برای تو می سرایند.

 و جام دیدگانم از اشک نیاز من و مهر تو لبریز می گردد و من تنها با نوشیدن جرعه ای از سرچشمه ی نیایش از تو می خواهم که هیچگاه نعمت عافیت، صبوری و امید را از زندگانیم نستانیَ...

             

 

نوشنه شده توسط مرحوم خودم تاریخ پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 16:7 |+|
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل...

 

 

 

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني

 

تورا با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا کردم

 

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هايت دعا کردم

 

پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس

 

تو را از بين گلهايي که در تنهايي ام روييد با حسرت جدا کردم

 

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

 

دلم حيران و سرگردان روياييست!

 

و من تنها براي ديدن زيبايي آن رویا،

 

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم

 

همين بود آخرين حرفت

 

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

 

حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم

 

نمي دانم چرا رفتي،نمي دانم چرا،شايد خطا کردم

 

و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي

 

نمي دانم کجا،تا کي،براي چه

 

ولي رفتي

 

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

 

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

 

و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت،

 

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

 

و بعد از رفتن تو

 

آسمان چشمهايم خيس باران بود

 

و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

 

کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

 

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد!

 

کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

 

و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد،

 

هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام ،برگرد!

 

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

 

وبعد از اين همه طوفان وهم و پرسش و ترديد،

 

کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

 

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب او خطا کردم.

 

و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد ،

 

کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است،

 

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل،

 

ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر،

 

نمي دانم چرا،

 

شايد به رسم عادت پروانگي مان باز،

 

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزو هايت دعا کردم

 

نوشنه شده توسط مرحوم خودم تاریخ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 16:49 |+|
من در پناه پنجره ام...
 

 

آرزوها؟

خود را می بازند ..

در هماهنگی بیرحم هزاران در

بسته؟

آری، پیوسته بسته، بسته

خسته خواهی شد...

 

 

 

        حرفی به من بزن

                    آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

                         جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟

                                                                                         حرفی به من بزن

                                                        من در پناه پنجره ام...

 

نوشنه شده توسط مرحوم خودم تاریخ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 23:35 |+|




به تازگي:










چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه
Cursors